سيد ظهير الدين مرعشى
99
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
قارن را طلب نمود و ملامت بسيار كرد . قارن دشمنى با برادر ظاهر كرد و از پدر اجازت خواست ، به بغداد نزد سلطان رفت . سلطان او را استقبال نمود ، و عرب و عجم به ديدن او آمدند . و بعد از مدتى كه سلطان به اصفهان آمد ، خواهر را به دو سپرد ، و با نعمت و ثروتى تمام به طبرستان فرستاد . علاء الدوله از آن حشمت و عظمت بترسيد و به پيش پدر آمد و گفت ، برادر من مرد بىرحم و خونخوار است . من طاقت خطاب و عتاب او را ندارم ، چون بيايد ، مرا دستورى ده تا به گوشهيى بروم و بنشينم . پدر گفت : چون من از تو راضى و خشنودم مخالفت برادر را با تو اعتبارى نخواهد بود . چون نجم الدوله به سمنان رسيد حسام تا فريم استقبال نمود و جهت پسر از اسب به زير آمد و در كنار گرفت . و قلعهء كوزا را به دو داد . چون علاء الدوله آنچنان ملاحظه كرد ، نزد پدر فرستاد كه قلعهء كوزا را به من داده بودى ، اكنون به برادر بخشيدى ، مبارك باد ! پدر ، امير مهدىلپور را پيش او فرستاد تا نصيحت بكند ، نشنيد و از راه لندر بيرون رفت و به گلپايگان به ده ميروندآباد - كه ملك مادرى او بود - مقام ساخت . قارن چون بشنيد كه برادر برفت با پدر تحكّم و تسلّط پيش گرفت . و هر ناجوانمردى كه ممكن بود با خدمتگاران پدر مىنمود و گفت : خطبه و سكّه به نام من مىبايد كرد . پدر بدان راضى نشد . و عمر حسام الدوله شهريار به هفتاد و پنج رسيده بود . پسر هر روز بىحرمتى زياده بر پدر مىكرد ، تا پدر ترك پادشاهى كرد . و به عزم ديلمان به آمل آمد . قارن در عقب برفت و زمين بوسه داد ، و در پاى پدر افتاد و زارى كرد ، و به سارى بازآورد ، و باز همان افعال ناپسنديده به ظهور مىرسانيد . تا پدر بگذاشت و به هوسم رفت ، و آن قصبه را آبادان كرد . و ديلم و گيل بر او جمع شدند بعد از مدتى حسام الدوله شهريار بيمار شد . نجم الدوله قارن نزد قاضى آمد و سيد ناصر كبير - عليه الرحمه - رفت كه تا نزد پدر فرستد و او را به آمل آرند كه آب و هواى آمل سازگار است ، ايشان همچنان رفتند ، و حسام الدوله را راضى ساخته به آمل آوردند .